دلم به خماري مي زند و
نصفه نيمه قلبم را مي دواند
كاش دل تو هم حرف حساب سرش مي شد و
چشمهايت را بلاي جانم نمي كرد
ولي ...آئينه در مقابل من" حاشا نمي داند"
هر چند ترا به سر مي گرداند
نه مثل اينكه از غزل متاثر شدم و يادم رفته كه تو
هميشه همين سنگ خارا هستي كه بودي و من
زلالي در گذر