می روم........
یعنی باید بروم چون سرنوشت خواسته است تا سفر کنم.همیشه سرگردان بوده ام
و نامراد و حاصلش نامهربانی زیادی که دیدم و روا داشتم.هیچوقت هم شاعر
نشدم.تا مدتی میتوانم حرفهای شما را بشنوم .
از همه ستاره هایی که راهم را روشن کردند خیلی ممنونم
و از همه ی خورشیدهایی که در نورافشانی شان فضولی کردم حلال خواهی می کنم.
خدا نگهدار------------------ آرزو .م
خاطره ی ان/دامت را
در جلو دار و ندارم پهن کردی
این پهن بود و یا آنِِ تو که پهن سای
از خاندان پاک سرگین
از پس و پیش کرده بودی؟
به پشتکارت انداختی و
من هم به پشتکارت.
تو که می روی
به خر/امان رفتنت میدهم لنگان لنگان.
این که امروز فرو میرود در گیجگاه من
روزی مرکز ثقلی بود اما در آهیانه ی تو
آنروز حق با تو بود و امروز هق هق
درقفسی فرو می رفت ممددددد
تو که میروی حواله ات
به بانک بی پشتوانه ی پارسی/ان
همیشه گفته ام
یا تو یا/ ئسگی ام را دریاب.
دلم به خماري مي زند و
نصفه نيمه قلبم را مي دواند
كاش دل تو هم حرف حساب سرش مي شد و
چشمهايت را بلاي جانم نمي كرد
ولي ...آئينه در مقابل من" حاشا نمي داند"
هر چند ترا به سر مي گرداند
نه مثل اينكه از غزل متاثر شدم و يادم رفته كه تو
هميشه همين سنگ خارا هستي كه بودي و من
زلالي در گذر
مو ش
بی یال و دم و اشکم که دید
چه عمیق و زلالی عزیز
در مهربانی این همه نگاهی که در تو می جوشد
باور کن زیر عمل احتیاج به آمپول بیهوشی ندارم
وقتی که وسوسه غرق شدن در نگاهت
مغشوشم
/مدهوشم می کند
باور می کنی ؟
نه باور نکن .
یعنی
بشنو و باور نکن
###
مرد و نامردُ نمیشه جدا کرد مگه با کوس جنگ !
(البته
قدیم قدیما میشد )
این روزا تشعشع سفارشی ها
دندون عقل و عشقو بدجوری بدخیم کرده
تا چه رسد به کوس و ...
اما آقا موشه لااقل همون موش می موندی
تظاهر به شیری پیش کش
به ابر و انت قسم
از سايه اي كه برسرمي
خنكاي بودنت را در ظهر علي الطلوع عاشقي
خوش مي كشم به چشم هايم
اين سرمه داغي
كه اشك مي شود از تيرگي هايت
كاش بادي
به وزيدن درآمدندي كاشا كاش
اينجوري گفتم شايد طبع اديبت غيرتي بشه
تو كه مثه يه تيكه ابر جلو چشامو گرفتي
شايدم نه
ولي خب ميگن عاشقي و كوري !!!
با تو از حوالی دل
عبورت را سرمه می خواست
چشمانم
هر از گاهی چند
که دلتنگ می شوی مرا
نی ها ی شاکی
دادگستری را نشانه می پرسند
وقتی دلتنگیم سرریز می شود ترا
عبورت را از حوالی دل
سرمه می شود ...
خوشا از تو عشق ترینم !
کاشکی همچنان خواب می ماندم و واقعا داستان من و تو همینجوری کش می آمد
ولی همیشه میگن واقعیت تلخه
عاشقت می شوم /شدمت
چه می کنی بی من بودنت را
وقتی که در دلت دلتنگی آژیر می برد
تویی را با اورژانس
آه بی تویی ها مرا به تیمارستان رسانده اند
یادم به خیر وقتی سر عقل بودم شاید هم
سر حال
عا شق روي جواني خوش و نو خواسته ام
وز خدا شادي اين غم به دعا خواسته ام ...
ولي ميگن كه نميشه برو ضامن و سفته و ...بيار
اي با تو من گشته بسيار
در كوچه هاي نجابت ....
خيلي بي وفايي كه احوالي نمي پرسي نه ؟